|
شمیم عشق | ||
|
این دل ها نیز مانند بدن هاملول و افسرده میشوند پس برای شادی آن ها حکمت هی نغز فراهم کنید.امام علی (ع) از پیله ی اندوه به در آی تلاش کن تا پروانه شوی عطش درونت را به خنکای دانش فرو بنشان وحکمت را جرعه جرعه به کام جان و روحت هدیه کن شاد باش و این شادی را به دیگران نیز ببخش مطمئنم موفق میشوی. خمودگی وجودت. اندوه قلبت.گیجی و دودلی ات مثل تمام بیماری های جسمی تو دارو ی خاص خودش را می طلبد همانگونه که وقتی دچار سر درد بسیار ساده میشوی به دنبال یک مسکن میگردی! بی تابی قلبت را نیز جدی بگیر و در درمان آن بکوش شادش کن روحت تشنه است با آموختن یا مرور نکته های شیرین و حکمت های آموزنده سیرابش کن یقین دارم که نشاط وشادی وصف ناپذیری وجودت را احاطه خواهد کرد. [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 8:40 ] [ ساجده ]
[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 9:40 ] [ ساجده ]
با خط های امید به همراه شوقی کودکانه چهار چوبی میسازم به نام زندگانی... وچه لذتی میبرم از برد در این بازی روزگار... زندگی چه تلخ باشد... چه شور وچه تند... همه به دست خود توست! آشپز ماهری باش... لذت زندگی را با بهترین چاشنی ها تجربه کن! با چشیدن ثانیه های شیرین هم طعم خاطرات تلخ فراموش نخواهد شد اما تو... حتی خیلی اندک به فراموشی بسپار آنچه که... به زندگی ات طعم بی طعمی میدهد! [ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 17:55 ] [ ساجده ]
گرفتار عشق شدن همان عاشق شدن است؟! چرا می گوین انسان بدون عشق مثل جنگل بدون درخت است؟چون ماهیت جنگل به درختان بلند و سربه فلک کشیده اش است آیا بدون این درختان باز هم کسی جنگل صدایش می زند؟! انسان هم همین طور است وقتی عشقش را ماهیتش را از او بگیری معنی اش را از دست میدهد شعر می شود نه غزل نه قصیده نه مثنوی! شعری بر پایه بی وزنی شعری بی ردیف بی قافیه.شعری که شعر نیست نثری است برای آن ها که نمی توانند شعر بنویسند. نثری که شعرش را رنگ می زنند رنگ سپید! ولی...رنگ ندارد! شعر نیست که رنگ داشته باشد...انسانی است بی رنگ از پس شعر های بی وزن ونثر هایی که از همه جا به ذهنش می رسند! عشق خاکی همین است! زود می آید بی صدا می آید در یک نگاه بی نگاه می آید بدون آنکه بفهمی می آید نا خواسته می آید راهش نمیدهی در را می بندی از پنجره می آید! از خودت می پرسی از کجا آمده؟ به کجا خواهد رفت؟ چه بر سرم خواهد آورد؟ کجایش را خودت می دانی! از آنجایی که نگاهت به یکی از هزاران نگاه گره خورد! به کجا خواهد رفت؟ به خودت بستگی دارد مثل همه ی کار های روزگارت که به خودت بستگی دارد! اگر به مغزت برود می توانی کنترلش کنی مدیریتش کنی.اما اگر به قلبت برود خانمان ات را برمی اندازد!بازیچه اش میشوی! چون از خاک بر می آید در خاک ریشه میکند. پرواز یادت نمیدهد! رسم پرواز راهم فراموش می کنی! بال هایت را قیچی میکند و این برای تو یعنی نابودییعنی زمینی بودن یعنی شعر بی وزن بی رنگ یعنی جنگل بی درخت یعنی... ولی تو ای آسمانی! عشقت را ارزان نفروش! معشوق آسمانی ات را با هیچ معشوقی عوض نکن! همین بس که برای دیدنش باید سرت را رو به آسمان بگیری پس سرت را بالا بگیر! معشوقت از همه بالا تر است از همه دست نیافتنی تر از همه دوست داشتنی تر از همه مهربان تر. سرمشق های آب بابا یادمان رفت رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت شعر خدای مهربان را حفظ کردیم اما خدای مهربان یادمان رفت آسمانی بودن و عاشق خدا بودن چقدر قشنگ است.دنیا زندگی و عشقت را قشنگ می کند نوشته ات را قشنگ می کند! چقدر زیباست فقط برای خدا بنویسی و تنهایی خود را فقط با او قسمت کنی.چه کسی بهتر از او؟ کسی که اشتباهاتت را می بخشد و چیزی از دوست داشتنش نسبت به تو کم نمی شود.هرچه بخواهی به تو می بخشد بی ریا با مهربانی! کاری که هیچ معشوقی از عهده ی آن بر نمی آید! [ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 21:1 ] [ ساجده ]
روزی پسرکی وارد یک مغازه شد و روی یک جعبعی نوشابه که نزدیک دستگاه تلفن بود رفت تا دستش به تلفن برسد و بعد شماره ای را گرفت. مغازه دار پسرک را زیر نظر گرفته بود و صحبت هایش را می شنید.پس از بر قراری ارتباط پسرک پرسید خانوم من می توانم برای شما کار کنم؟ زن پاسخ داد ما کسی را داریم که این کار را برایمان انجام دهد! پسرک گفت خانوم من حاضرم این کار را با نصف قیمت او انجام دهم! و زن در جواب گفت که از کار آن فرد خیلی راضی است.پسرک بیشتر پا فشاری کرد و پیشنهاد دادخانوم من پیاده رو و جدول جلوی خانه هم برایتان مرتب و نظافت می کنم.به این ترتیب شما هر یک شنبه زیبا ترین چمن را در تمام شهر خواهید داشت.ولی زن همچنان پاسخش منفی بودپسرک لبخند به لب گوشی را گذاشت. مغازه دار که به حرف های او گوش داده بود به طرفش رفت وگفت پسر جان از رفتارت خوشم آمدبه خاطر این روحیه ی خاص وخوبی که داری می خواهم به تو کاری بدهم. پسرک جواب داد نه ممنونم.من داشتم عملکرد خودم را می سنجیدم من همان کسی هستم که برای آن خانوم کار می کند! شما چطور؟ آیا بهتر و وارد تر از شما درزمینه ی کاریتان پیدا می شود؟! پس طوری کار کنیم که به راحتی نتوانند کسی را جایگزین ما کنند! [ پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ] [ 18:11 ] [ ساجده ]
بد ترین دشمنان انسان آنهایی هستند که همیشه ذهن او را به خود مشغول می کنند.اگر بتوانیدخود را آن گونه ببینید که دیگران شما را می نگرنددشمنانی را که در شخصیت خود نگه داشته ایدکشف خواهید کرد و به این ترتیب می توانید آن ها را از وجود خود بیرون بیندازید. این دشمنان عبارت اند از نا شکیبایی حرص انتقام جویی خود خواهی بی اعتمادی حسادت و غرور این ۷ مورد شایع ترین دشمنانی هستند که همیشه در وجود ملیون ها مرد وزن وجود داشته و اگر متوجه آنان نشوند باعث شکستشان می شوند به دقت خود را تجزیه کنید تا ببینید چند مورد از این ۷ شوالیه در درون خود دارید از لحظه ی تولد تا مرگ هر انسانی باید با این دشمنان مبارزه کند.موفقیت شما اغلب با روش مبارزه ی شما علیه این شوالیه های سریع سنجیده می شود. هنگامی که تصویر این شوالیه هارا در ذهن خود می بینید خواهید گفت مسلما توهمی بیش نیستند.درت است تصویر ساختگی است اما این شوالیه ها ی سریع ویرانگر حقیقی هستند. اگر این دشمنان آزادانه سوار بر اسب حقیقی می شدند خطر ناک نبودند چون این امکان بود که دستگیر و خلع سلاح شوند. در صورتیکه اینان پوشی ده از چشم ودر ذهن می تازند و چنان آرام وبی صدا و ماهرانه کار می کنند که بیشتر مردم حتی متوجه حضور آن ها هم نمیشوند. دوست عزیز خودتان را تجزه و تحلیل کنید و ببینید که کدام یک از این هفت شوالیه در شما وجود دارند [ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 12:45 ] [ ساجده ]
در یک عصر پاییزی فرد سالخورده ای اتوموبیل خود را در حاشیه ی جاده متوقف کردو واردرستورانی شد.سوپ گرمی گرفت و تنها پشت میزی نشست.همان موقع یادش آمدکه نمک برنداشته است.پس بلند شد و بعد از گرفتن نمک دان دوباره به طرف میز رفت که یکدفعه متوجه شد مرد سیاه پوستی در جای اونشسته و به آرامی مشغول خوردن سوپ اوست. بادی به غبغب انداخت و با خودش گفت این سیاه پوست باید ادب شود.درس خوبی به او میدهم. سپس رفت سر همان میز نشست و با خیر خواهی اجازه داد کمی از سوپش بخورد بعد کاسه را به طرف خودش کشید و قاشقش را در سوپ فرو برد تا آن را با وی شریک شود. مرد سیاه پوست به آرامی کاسه را به سمت خودش کشید و به خوردن ادامه داد.او نیز سعی کرد کاسه را آهسته به طرف خودش بکشد تا او هم بتواند بخورد.سرانجام سوپ تمام شد.پس آن مرد سیاه پوست از جای خود بلند شد و با اشاره از او خواست که کمی صبر کند سپس با یک ظرف بزرگ سیب زمینی سرخ کرده برگشت ومثل سوپ آنهارا با وی شریک شد. بعد از غذا آنها باهم خدا حافظی کردندو او به سمت دست شویی رفت.وقتی که برگشت متوجه شد که کیفش پایین صندلی نیست.شروع به داد و فریاد کرد و مدام می گفت وای نباید به آن مرد اعتماد می کردم !! واین فریاد ها ادامه داشت تا زمانی که کیف اورا پایین صندلی میز کناری در حالی که یک کاسه سوپ سرد روی آن بود پیدا کردند.هیچ کس به سوپ او دست نزده بود و این خود او بود که اشتباه سر میز مرد سیاه پوست نشسته و در غذای او شریک شده بود!
(قلب هر انسانی بهشت یا جهنم اوست) [ دوشنبه شانزدهم خرداد 1390 ] [ 17:58 ] [ ساجده ]
مسافری خسته که از راهی دور می آمد به درختی رسید و تصمیم گرفت که در سایه ی آن قدری استراحت کند غافل از این که درخت جادویی بود و می توانست آنچه که بر دلش می گذرد برآورده سازد.وقتی مسافر روی زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب می شد اگر تخت خواب نرمی در آنجا بود و او می توانست قدری روی آن بیارامد.فورا تختی که آرزویش را کرده بوددر کنارش نمایان شد. مرد باتعجب روی تخت دراز کشید و با خودش گفت کاش یک جوان این جا بود و ا های رنجور و آسیب دیده ی مرا مالش میداد. نا گهان جوانی ظاهر شد و آنچه را که می خواست به بهترین نحو برایش انجام داد. مسافر با خود گفت چقدر گرسنه هستم کاش غذای لذیذی داشتم. بعد میزی مملو از غذا های رنگارنگ در برابرش آشکار شد.مرد با خوشحالی خورد ونوشید بعد از طعام کمی سرش گیج رفت و به خاطر خستگی خودش را روی آن تخت رها کرد و در حالی که به اتفاق های شگفت انگیز آن روز عجیب فکر می کرد با خودش گفت قدری می خوابم.ولی اگر یک ببر گرسنه از این جا رد شود چه؟ ونا گهان ببری گرسنه ظاهر شد و اورا درید... هر یک از ما در درون خود درختی جادویی داریم که منتظر سفارش هایی از جانب ماست ولی باید حواسمان باشد چون این درخت افکار منفی ترس ها و نگرانی هارا نیز تحقق می بخشد و ممکن است که با ازدیاد و هجوم این نوع افکار زخمی و خدشه دار شده و حتی از بین برود.این روش عملکرد ترس ها و نگرانی ها است بنا بر این مراقب آنچه که می اندیشید باشید. [ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 16:13 ] [ ساجده ]
[ پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390 ] [ 18:31 ] [ ساجده ]
۱.به جای تماشای تلوزیون چشمانتان را ببندید و به موسیقی مورد علاقه تان گوش دهید ۲.شب های تعطیل به فروشگاه های خیلی بزرگ نروید. ۳.با حوصله یک دوش بگیرید اجازه دهید آب گرم تمام عضلات تان را شل کند. ۴.اگر در شرایطی قرار گرفتید که احساس خوبی در آن مورد نداشتید راحت بگویید نه! ۵.چهره ی خود را بپذیرید و دوستش بدارید زیرا متعلق به شخص شماست! ۶.لباس هایی بپوشید که در آن احساس راحتی کنید. [ جمعه نوزدهم فروردین 1390 ] [ 11:48 ] [ ساجده ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||